• حمایت از خاتمی

فی البداهه

ما دوان دوان آمدیم از پشت باغهای گیلاس بزنیم و بعد از درو زدن رودخانه بیفتیم گل راه اصلی . فکر کردیم زود می رسیم . ما آنجا را می شناختیم اما نه مثل کف دست . ما به کف دستهایمان نه اعتماد داشتیم نه توجه . ما فقط می دویدیم . مطلقا از چیزی نیمی گریختیم .

ما فقط عجله داشتیم ، همین . ما زیاد توی زندگیمان فهمیده بودیم عجله داشتن چقدر سخت است و کار هر کسی نیست . چون همیشه دیر می کردیم . گرچه یک چند باری که سر موقع رفتیم فهمیدیم چقدر جای عجله خالی است . کوچه باغها تنگ بودند و خاکی . از دور و برشان هم که بوی لجن و دویدن خرچنگ و پریدن غورباقه ( با این ق ؟ ) می آمد ولی ما نفس کشیدیم . گفتیم برای اینکه زودتر برسیم نفس هم باید بکشیم . پس هی کشیدیم . حالا همین که ما عجله داشتیم و زده بودیم به میان بر ، تعداد باغها از ادمها و مساحتشان از کل ملک آنجا بیشتر بود . ما به این چیزها فکر نمی کردیم . ما فقط می دویدیم ما فقط . ما گیلاس نمی خوردیم . هم نفاخ بود هم مهمتر اینکه وقت می گرفت . ما می رفتیم و صدای پامان می آمد که می دویم و از روی جوبهای کوچک می پریم . ما فقط می خواستیم برسیم پشت باغهای گیلاس که رودخانه را دور بزنیم . پشه های ریز مستقیم می رفتند توی چشم و چار آدم ، حلق ، بینی ، یا هر جای لزج یا سوراخ دار . اما ما متوجه ی این چیزها نیمی شدیم و الان راجع به آن حرف نیمی زنیم ! ما می دویدیم اما فقط یک صدای پا می آمد ، یعنی صدای یک جفت پا می آمد ! ما فقط یک آن ایستادیم ، آن هم درست زمانی که حس کردیم توی باغها گم شده ایم . ما همان لحظه علت خلقت کف دست و کاربردش را دانستیم . ما باز دویدیم و رسیدیم و فهمیدیم که رسیدیم . اینجا پشت بود . پشت باغها . گرچه نفهمیدیم منظور از پشت باغ که بشر می گوید چیست ، چون اینجا دقیقا شبیه جلو ش بود . سریع فکر کردیم که وقت نگیرد و فهمیدیم بشر به نسبت جلوی خودش به باغ _ که چیزی غیر از خود بشر است _ جلو و پشت می دهد ! ما رسیدیم .

اما هرگز نتوانستم رودخانه را دور بزنم …

روزی از همین روزها…

رقص در تاریکی

 

نردبان این رویا به دیوارهای جهان قد نمی دهد

اناری که در خواب چیده ام

خونی است که بر پیراهنم ریخته

گیرم که مشتهایمان زمین را لرزاند

ماهی در قفس می افتد

قناری در تنگ

تکانهای گهواره هم

تابی است میان دو اندوه

این خط زرد دیگر به خورشید نمی رسد

می توانی سفید شوی :

قنداق کودکی در لا به لای خنده ها

یا پارچه ای مرگ را در آن پیچیده ایم

چند ایستگاه فاصله فرقی نمی کند

جاده ها به جایی نمی روند

و گر‌نه مسافران

به خانه هایشان باز نمی‌گشتند

باز‌گشتندو ندانستند :

دور یعنی ماه که شاید

روزی چراغ خانه ای بوده است

و شب ها دلش برای اتاقش تنگ می‌شود

و دور یعنی من

که روزی از همین روزها

بر پله های این نردبان بخار خواهم شد

 

نردبان این رویا

به دیوارهای جهان قد نمی‌دهد

 

با چشمهای زرد

پاییز در ایوان خانه نشسته است

و من

به پرندگانی فکر می‌کنم

که دیگر هیچ کوچی از مرگ دورشان نخواهد کرد

به اینکه

تنها چند پله ایم

در فاصله‌ی دو پا‌گرد

و نبض دستهایم

تیک تاک بمبی است

که زمان انفجارش را پنهان کرده‌اند

 

چشم‌های آبی تو در این همه تاریکی

آواز باد بود در ایوان برگ‌ها

افتادن قطره‌ی خون در آب :

چگونه نامش را ننویسم

وقتی که لکه‌ی سرخ آمدنش

بر پیراهنم ریخته

 

رو‌به‌رویم می‌ایستی

و در تفنگت پنهانش می‌کنی

چگونه دیوانه‌ی این گلوله نباشم

وقتی که عطر انگشتها‌ی تو را در سینه ام

می‌ریزد

 

پایین بیا مسافر معصوم سطرها !

حتی اگر همه‌ی برگها را برقصاند باد

پاییز را نخواهد برد

سکوت از درون رگ‌هایم می‌گذرد

و سطر‌ها‌ی رفته به من باز می گردند :

پاییز در ایوان خانه نشسته است

و چشم‌های آبی تو

در این همه تاریکی

و من به دستهای خاک فکر می‌کنم

که حتی اگر تمام جنازه‌ها را بپوشاند

موهای تو چون گندمزاری

از لای انگشتهایش بیرون می‌زند

 

نگاه کن !

نردبان این رویا

دیگر از دیوارهای جهان هم گذشته است

 

پایین بیا مسافر معصوم سطرها

بیهوده بازی را جدی گرفته ای

و‌گر‌نه برای خون فرقی نمی‌کند

که از رگهای من و تو بگذرد

یا از جوب‌های خیابان …

 

گروس عبدالملکیان

 

 

تو تنها جمجمه ای و یک حنجر

 

بی هیچ خونی

 

تو تنها صدایی

 

بی هیچ کلمه ای

 

و من …

 

بی خونی رگهات را لاجرعه می نوشم

 

به سلامتی سلولهای خاکستری جمجمه ات

 

 

پاییز 86

 

 

 

بچه

بچه دراز كشيده بود روي تختي با ملحفه هاي سفيد و يك ملحفه ي صورتي كمرنگ كشيده شده بود روي پاهاش و رو سر و صورتش دريغ از يك تار مو . روي صندلي بغل دست تخت مردي نشسته به خواب رفته بود و آن طرف تخت زني كه چشمهاش پف كرده بود و يك دستمال كاغذي پاره پاره توي دستهاش مي چرخيد ، ايستاده بود . گاهي راه مي افتاد تا كنار پنجره مي رفت و دوباره بر مي گشت.

بچه چشمهاي بدون م‍ژه اش را باز كرد و نگاهي به درو بر انداخت و مثل بچه گربه ي در حال احتضاري ناليد . زن با شتاب فيكس شد رو صورت بچه .

“م…من دلم مي خواد يكي سرشو بكنه تو اون كاسه” و اشاره اي به توالت فرنگي گوشه ي اتاق كرد . زن با عجله به طرف مرد رفت .

“جعفر جان جعفر ، جعفر آقا پاشو قربونت ، سرتو بكن تو كاسه ي توالت بچم دلش گرفته”…

مرد بدون حركت اضافي از جاش بلند شد . ساكت بود : ما سرمونو بكنيم تو گه ، دلش وا مي شه!…

مرد به سمت توالت مي رفت . چيزي از درون رامش مي كرد . شايد احتضار بچه ، شايد موقتي بودن اين وضعيت . فكر كرد اين چند روز كه ارزش …

بچه با چشمهاي بدون مژه اش نگاهي به تقويم روي ميز كرد . 8 مثل كلاه ژاپني بود كه سر صاحبش را له كرده باشد . درد عميقي دويد توي سلولهاش و اخم كرد . مرد از كنار كاسه ي توالت تكان نمي خورد و ساكت بود. …

 

***

 

:اه ، غر نزن ديگه اينطوري همه مي گن بچه ي بدي هستيااا…ميريم ميريم ، من الان حالشو ندارم …

اصلا يه قراري با هم داشته باشيم ، باشه؟ 8و18و28 هر ماه مي برمت پارك سر كوچه.

 

شه ریور

از جماعت کبریتهای موجود در دنیا

یکی هم من دارم…

بدون عنوان 2

یک روز با قلاب سنگم

ستاره ی دنباله دار همسایه مان را

نشانه رفتم

وقتی ستاره افتاد

تازه فهمیدم مال همسایه مان نبود

تا شش کیلومتری خانه ام خانه ها ویران شد!

و آن وقت بود که رییس سازمان ملل از من شکایت کرد

ستاره را کوچک دیدم، که بالای سر خانه ی همسایه بود

اما ملل باور نکردند که این فقط یک تصادف است

ماشینی هم در کار نبود

تازه این شانس را داشتم که ستاره میلیون ها سال پیش از این مرده بود.

جلسه ی اول، صدور حکم شش ماه به عقب افتاد

گردن خدا انداختم

از راه اثبات خطای دید!

و خدا در دادگاه حاضر شد

و همه چیز را گردن گرفت

نقص را که برطرف کرد سینما از بین رفت!

من طی چهار سال وسایل قلاب سنگ تازه ای را در زندان یافتم.

 

24/3/87

 

 

 

 

to be

زندگي فقط با فراروي از خود به حفظ خود مي پردازد و جز با حفظ خود نيز از خود فراتر نمي رود

 

 

سيمون دوبوار

25 seconds

تعادلم را از دست داده بودم . تا جایی که یادم می آید از بچگی نسبت به اینکه مژه توی چشمم برود زیادی حساس بودم و هر طوری شده خارجش می کردم . شرطی هم هستم کلمات مژه و چشم و مژه توی چشم را زود می شنوم! شنیده بودم توهم وجود مژه توی چشم از علائم MS است .اتاقم مثل همیشه شلوغ بود . گاهی آنقدر خر تو خر می شود که وقتی نگاه می کنم وسعتش نصف وسعت واقعی اش به نظر می رسد . آینه ی جیبی زنگار گرفته ای قاطی وسایل ولو شده روی میز تحریرم بود اما به یاد نمی آورم این آینه مال من باشد و زمانی آن را روی میز گذاشته باشم! با دست راست آینه را گرفتم و با دست چپ پلک پایینی چشم چپم را پایین کشیدم ، صحنه ی آشنایی بود :باریکه ی لزجی که به سرخی می زد و پر از رگهای مثل شاخه ی درخت خشک شده بود . سایه ی سرم افتاده بود توی آینه تاریک کرده بود.یک آینه بزرگتر دارم که گذاشته ام روی صندلی قاطی لباسها ، انگار نشسته است و از پشت به صندلی تکیه داده است خودم را که توش می بینم همیشه ارتفاعم نسبت به خودم high angle است جا می خورم ، انگار خودم روی خودم تسلط دارم یا قرار است خودم به خودم لطمه بزنم .خم شدم روی خودم ، صورتم را تا جایی که می توانستم به آینه نزدیک کردم . با چشم راست واقعیم خیره شدم توی چشم چپ تصویرم . هر دو چشمم داشت از حدقه بیرون می زد . پلکم را کشیدم پایین ، صحنه ی آشنایی بود : باریکه ی لزجی که به سرخی می زد و پر از رگهای مثل شاخه ی درخت خشک شده بود . مژه ام را دیدم.مژه ها توی چشم که می روند موقعیت های مختلفی دارند . بعضی هاشان توی سیاهی عنبیه گم اند که باید با نوک انگشت سطح عنبیه را لمس کنی ، انگشت را بدون تمرکز به نقطه ی خاصی روی همه ی عنبیه بکشی تا مژه را به سفیدی چشم ببری و بعضی دیگر هم علنا روی کره ی سفید چشم زبان در می آورند . با نوک ناخنم سعی کردم حرکتش بدهم اما تکان نخورد ، این بار محکمتر فشار دادم اما لعنتی حرکت نمی کرد . حضورش توی چشمم حس می شد اما تکان نمی خورد . چون زیاد روش تمرکز کردم حرکاتم توی کنترلم نبود ، کف دستم هم عرق کرده بود . با گوشه ی تیز ناخن مستطیل شکلم محکم کشیدم روی مژه اما یکباره پاره شد و خون چشمم را گرفت . در یک آن درد عمیقی سوت کشید و یکراست به مغزم زد . آنقدر خندیدم که نگو! رگ پر خونی را با مژه اشتباه گرفته بودم . تکانهای خنده باعث شد خون از چشمم راه بیفتد ، مژه هنوز هم حس می شد . توی چشمم را نمی دیدم با ناخنم شروع کردم به شخم زدن چشمم . با فشار انگشت من مژه جا عوض می کرد چیزهای داخل چشمم کنده می شد و با خون قاطی می شد. خون از پلک پایینی به صورتم رگه کشیده بود . هنوز چشمم را می کاویدم . کار که از کار گذشت قوت انگشتم را بیشتر کردم همه ی چشمم را ناخن کشیدم . به غیر از خارج کردن مژه گزینه ی دیگری وجود نداشت مژه همچنان عقب تر رانده می شد . خون و سلول جمع شده بود پشت پلک پایینی که همچنان کشیده نگه داشته بودمش سنگین که شد فرت آویزان شد توی صورتم چند تلو تلو یی خورد و چسبید به پوستم . بند اول انگشتم توی چشمم بود . مژه هنوز هم حس می شد اما اینبار دقیقا روی مغزم…