تعادلم را از دست داده بودم . تا جایی که یادم می آید از بچگی نسبت به اینکه مژه توی چشمم برود زیادی حساس بودم و هر طوری شده خارجش می کردم . شرطی هم هستم کلمات مژه و چشم و مژه توی چشم را زود می شنوم! شنیده بودم توهم وجود مژه توی چشم از علائم MS است .اتاقم مثل همیشه شلوغ بود . گاهی آنقدر خر تو خر می شود که وقتی نگاه می کنم وسعتش نصف وسعت واقعی اش به نظر می رسد . آینه ی جیبی زنگار گرفته ای قاطی وسایل ولو شده روی میز تحریرم بود اما به یاد نمی آورم این آینه مال من باشد و زمانی آن را روی میز گذاشته باشم! با دست راست آینه را گرفتم و با دست چپ پلک پایینی چشم چپم را پایین کشیدم ، صحنه ی آشنایی بود :باریکه ی لزجی که به سرخی می زد و پر از رگهای مثل شاخه ی درخت خشک شده بود . سایه ی سرم افتاده بود توی آینه تاریک کرده بود.یک آینه بزرگتر دارم
که گذاشته ام روی صندلی قاطی لباسها ، انگار نشسته است و از پشت به صندلی تکیه داده است خودم را که توش می بینم همیشه ارتفاعم نسبت به خودم high angle است جا می خورم ، انگار خودم روی خودم تسلط دارم یا قرار است خودم به خودم لطمه بزنم .خم شدم روی خودم ، صورتم را تا جایی که می توانستم به آینه نزدیک کردم . با چشم راست واقعیم خیره شدم توی چشم چپ تصویرم . هر دو چشمم داشت از حدقه بیرون می زد . پلکم را کشیدم پایین ، صحنه ی آشنایی بود : باریکه ی لزجی که به سرخی می زد و پر از رگهای مثل شاخه ی درخت خشک شده بود . مژه ام را دیدم.مژه ها توی چشم که می روند موقعیت های مختلفی دارند . بعضی هاشان توی سیاهی عنبیه گم اند که باید با نوک انگشت سطح عنبیه را لمس کنی ، انگشت را بدون تمرکز به نقطه ی خاصی روی همه ی عنبیه بکشی تا مژه را به سفیدی چشم ببری و بعضی دیگر هم علنا روی کره ی سفید چشم زبان در می آورند . با نوک ناخنم سعی کردم حرکتش بدهم اما تکان نخورد ، این بار محکمتر فشار دادم اما لعنتی حرکت نمی کرد . حضورش توی چشمم حس می شد اما تکان نمی خورد . چون زیاد روش تمرکز کردم حرکاتم توی کنترلم نبود ، کف دستم هم عرق کرده بود . با گوشه ی تیز ناخن مستطیل شکلم محکم کشیدم روی مژه اما یکباره پاره شد و خون چشمم را گرفت . در یک آن درد عمیقی سوت کشید و یکراست به مغزم زد . آنقدر خندیدم که نگو! رگ پر خونی را با مژه اشتباه گرفته بودم . تکانهای خنده باعث شد خون از چشمم راه بیفتد ، مژه هنوز هم حس می شد . توی چشمم را نمی دیدم با ناخنم شروع کردم به شخم زدن چشمم . با فشار انگشت من مژه جا عوض می کرد چیزهای داخل چشمم کنده می شد و با خون قاطی می شد. خون از پلک پایینی به صورتم رگه کشیده بود . هنوز چشمم را می کاویدم . کار که از کار گذشت قوت انگشتم را بیشتر کردم همه ی چشمم را ناخن کشیدم . به غیر از خارج کردن مژه گزینه ی دیگری وجود نداشت مژه همچنان عقب تر رانده می شد . خون و سلول جمع شده بود پشت پلک پایینی که همچنان کشیده نگه داشته بودمش سنگین که شد فرت آویزان شد توی صورتم چند تلو تلو یی خورد و چسبید به پوستم . بند اول انگشتم توی چشمم بود . مژه هنوز هم حس می شد اما اینبار دقیقا روی مغزم…
مربوط به موضوع های: ادبیات
شده و تموم شده. مطمئنا.
خیلی قشنگ نوشتی افرین.داستانت ادم را غافل گیر می کند.از خود خارج شدن وخود را کاویدن.اما دلیل این که این مطلب را secends 25 گذاشتی متوجه نشدم.
میدونم . رو یه فلک تدویر بطلمیوسی زندگی کردن عواقب بهتری نداره .
پیوند خوبی است. نیز من. هر چیزی پیش از این اتفاق افتاده است و تمام شده است. مگر نه!
خب
قراره اصلن هیچی عجیب نباشه…
درجا نگاهش میکنم.
خلاص
سلام…خوشحالم که با وبت آشنا شدم….
من اتفاقآ قرار بود ÷ی گیر این باشم که چی میخوای بسازی…!
اونقدر سرم شلوغ شد که دیر شد…!
درود بر تو….
تکرار نمی شود همه چیز…
سلام عزیز
به روزم
کلیک کنید: تجربه ای در نوعی از شعر تحت وب – مالتی مدیا فلش شعر
همه چیز از اول شروع میشه ولی معمولا آخرش شباهتی به اولش نداره. شایدم داره باید بیشتر دید یا به قولی بزرگتر…
همه چیز از اول شروع میشه ولی معمولا آخرش شباهتی به اولش نداره. شایدم داره باید بیشتر دید یا به قولی بزرگتر…
خیلی قشنگ بود… فوق العاده تعلیقی و یه مقدار هم کافکایی!
سلام
به روزم با حرامزاده ها
اینجا زمینش سفید شده یا من سفید می بینم.؟…
همه ما یک رگ خودخواهی داریم و شاید به خاط همین رگ است که از دست دادنش که شاید به خاطر دوست نداشتن بودن بود من را اذیت کرد.
………………………………………….
دارم به داستانت فکر می کنم.
بجنب…