بچه دراز كشيده بود روي تختي با ملحفه هاي سفيد و يك ملحفه ي صورتي كمرنگ كشيده شده بود روي پاهاش و رو سر و صورتش دريغ از يك تار مو . روي صندلي بغل دست تخت مردي نشسته به خواب رفته بود و آن طرف تخت زني كه چشمهاش پف كرده بود و يك دستمال كاغذي پاره پاره توي دستهاش مي چرخيد ، ايستاده بود . گاهي راه مي افتاد تا كنار پنجره مي رفت و دوباره بر مي گشت.
بچه چشمهاي بدون مژه اش را باز كرد و نگاهي به درو بر انداخت و مثل بچه گربه ي در حال احتضاري ناليد . زن با شتاب فيكس شد رو صورت بچه .
“م…من دلم مي خواد يكي سرشو بكنه تو اون كاسه” و اشاره اي به توالت فرنگي گوشه ي اتاق كرد . زن با عجله به طرف مرد رفت .
“جعفر جان جعفر ، جعفر آقا پاشو قربونت ، سرتو بكن تو كاسه ي توالت بچم دلش گرفته”…
مرد بدون حركت اضافي از جاش بلند شد . ساكت بود : ما سرمونو بكنيم تو گه ، دلش وا مي شه!…
مرد به سمت توالت مي رفت . چيزي از درون رامش مي كرد . شايد احتضار بچه ، شايد موقتي بودن اين وضعيت . فكر كرد اين چند روز كه ارزش …
بچه با چشمهاي بدون مژه اش نگاهي به تقويم روي ميز كرد . 8 مثل كلاه ژاپني بود كه سر صاحبش را له كرده باشد . درد عميقي دويد توي سلولهاش و اخم كرد . مرد از كنار كاسه ي توالت تكان نمي خورد و ساكت بود. …
***
:اه ، غر نزن ديگه اينطوري همه مي گن بچه ي بدي هستيااا…ميريم ميريم ، من الان حالشو ندارم …
اصلا يه قراري با هم داشته باشيم ، باشه؟ 8و18و28 هر ماه مي برمت پارك سر كوچه.
مربوط به موضوع های: یادداشت | بر چسب ها: بچه،توالت فرنگي ،داستان
خیلی قشنگ نوشتی .8مثل کلاه ژاپني بود که سر صاحبش را له کرده باشد.
هیچ چیز از یاد بچه ها نمیره.هیچ چیز.راستی یک سوال چرا مادره سرش تو توالت نکرد؟
خوشحالم که دوباره زود به زود می نویسی.
سلام. تو که ننوشته بودی که کجا مینویسی، ولی من پیدات کردم!
داستان عجیب و مبهمی بود. من جریان 8 رو نفهمیدم؟!!
rigid
و جز تو كسي در پلك هايم نيست