• حمایت از خاتمی

ب چه ام (بچه ام) از هر انگشتش یه هنر می باره

بچه ام توی جنگ جهانی سوم انگشتاش رو از دست داده .

دروغ

 

خیاط به من گفت:

شانه ی راستت پایین افتاده

و من بر افروخته گفتم:

چون کیف مدرسه ام را

همیشه روی همین شانه می انداختم.

 

گونتر گراس

تن گيجه

لبهايم يك مشت رگ و ريشه بود كه رو لبهات گذاشتم

طعم گل را حس كردي حتمن

با نوك زبانت تف مي كردي.

حتمن مي پرسي خاك از كجا؟

خوب ، ريشه همان است كه در خاك دويده.

يا شايد هم همان كه توي خاك دويده ريشه است.

و گر نه كه ساقه مي شد كه برگ مي شد كه شاخه ي خشكيده ي توي برف مي شد.

آه اي امپدوكلس اگر نگاهي به لبام مي انداختي…

آه اي امپدوكلس نگاهي به لبام انداختي:

- خوب…ببينم…شما لبهاتان… آتش كه ندارد! هوا كه ندارد! آب كه ندارد!

خاك اما چرا!!!

آخر من مانده ام ، گل رو لبهات نشسته رگ و ریشه!

آب از كجا؟

- سگ كه بودم ، سال چهل وهشت ،قبل از اينكه زمستان گرگها پارم كنند

نهان گير بودم همه مي ترسيدن اما مرد كه به گوشت شراب مي زد پرت

مي كرد طرفم ، داغ مي شدم ، قيلوله مي رفتم ، سگ كيف مي كردم.

طعم الماس مي داد!!

… آي علم ، صبر كن ، مرا با سگ جوانيهاي بوعلي سينا اشتباه گرفته اي!!

اي گاييدم تو را… اي علم…

اگر زهر الماس مرا بكشد جواب گرگهاي آبادي را تو مي دهي؟؟

لبهايم…

الکساندر

مادر اسکندر چنین دعایش کرد:خداوند تو را سعادت دهد که خردمندان را به خدمت گیری و به تو خرد ندهد که سعادتمندان تو را به خدمت نگیرند.

کشکول-شیخ بهایی

بازگشت دئولا

به خیابان باز خواهیم گشت تا به رهگذران خیره شویم

و خود نیز رهگذری خواهیم بود

به چگونه برخاستن در صبح خواهیم اندیشید

با رها شدن از رخوت شبانه و بیرون شدن با گامهای گذشته

و به آن پایین باز خواهیم گشت

به پشت پنجره ، به سیگار کشیدن

اما چشمها همان خواهند بود

و حتی حرکات و حتی چهره

آن راز بیهوده که هدر می دهد تنمان را

و گم می کند نگاهمان را

به آرامی در ضرباهنگ خون خواهد مرد

آنجا که همه چیز ناپدید می شود

صبحی بیرون خواهیم زد

دیگر کاشانه ای نخواهیم داشت

به خیابان خواهیم زد

رخوت شبانه رهامان کرده است

از تنها ماندن خواهیم لرزید

اما می خواهیم تنها بمانیم

به رهگذران خیره خواهیم ماند

با مرده لبخند کسی که له شده است

اما نه نفرت می ورزد نه فریاد بر می دارد،

چون می داند که از ازل تقدیر چنین بوده است

و خواهد بود

در خون است

و در زمزمه ی خون پیشانی فرود خواهیم اورد

تنها

در نیمه راه خیابان ، گوش سپرده به پژواک آوایی در خون

و این طنین دیگر مرتعش نخواهد شد

چشم می دوزیم

خیره به خیابان…

                                     

چزاره پاوزه

?Vous êtes nul

بیانیه ی کانیبال

شما همگی متهم هستید، برخیزید…

شما در اینجا چه می کنید که مثل صدف های جدی ایستاده اید…

دادا هیچ چیز حس نمی کند

هیچ چیز نیست، هیچ، هیچ.

به امیدهای شما می ماند، هیچ.

مانند بهشت شما، هیچ.

مانند هنرمندان شما، هیچ.

مانند باورهای شما، هیچ.

… mais je pense que:Je suis nulle…

آخر دنيا

كار دنيا به اينجا كشيده است

گاوها روي سيمهاي تلگراف مي نشينند و شطرنج بازي مي كنند

طوطي در زير دامن رقاص اسپانيايي

مثل شيپورچي سر فرماندهي، آواز حزين مي خواند

و توپها از بام تا شام مويه مي كنند

اين همان دشت اسطوخدوسي است كه جناب شهردار

هنگامي كه چشم خود را از دست مي داد ، از آن سخن مي گفت

فقط آتش نشاني مي تواند

كابوس را

از اتاق نشيمن بيرون كند

اما

شلنگها همه از بين رفته اند…

هولسنبك

برای ب

 

 

 

 

 

 

 

 

دیشب خواب دیدم دفترم خودش را جر داده. صفحاتش پاره پاره ریخته بودند توی چاله ی پر از آب کف اتاقم که سقفش نمی دانم از کی چکه می کند!
از تکرار مصیبت های من که هر روز مثل هم اند خسته شده بود و خودش را کشته بود.

آب رفته بود لای مناسبت های تاریخی و سترگ تقویم. آب رفته بود لای جوهر تاریخ و حجمش شده بود دو برابر اگر هم مبهم شده بود خیالی نیست، خاصیت تاریخ همین است.

جوهر تاریخ مثل جوهر طبیعت توی تعلیمات لائوتسه که نمی توان با هیچکدامشان یکی شد.

تاریخ، و آینده که همیشه از تاریخ کوچکتر است.لا به لای 6 /8/85 ، لا به لای 8 /8/85.

و انسانها که محکومند از خود گذشتگی کنند…

دفترم دیشب خودش را کشت. غمباد گرفت از شنیدن این همه سیاهی های چند ساله. خبر داشت که دیگر نوشتن هم به انتها رسیده اما نمی دانم چرا قبل از من خودش را کشت!!! نگاه که کردم هر تکه اش یک جای اتاق بود جز دو تا از صفحاتش که اگر چه جر نخورده بودند اما خودشان را تا دم شومینه رسانده بودند . می خواستند خودسوزی کنند!!!

بیست و پنجم شهریور، دهم خرداد

شومینه اما هم سرد بود هم سیاه!

 

7/8/85

 

 

 

بدون عنوان

shayadman1.jpg 

سنبله نان است

مسيح متجسد

زنده و مرده…